
عروسک قشنگم به این دنیا خیلی خیلی خوش اومدی. خیلی وقته میخوام بیام و جریان تولدت رو بنویسم ولی مگه شما فینگیل خانم اجازه میدی. الان خوابیدی و من فرصت کردم بیام و جریان تولدت رو بنویسم. ...
ادامه مطلب
زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد . به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچهشان بی غذا ماندهاند صاحب مغازه با بیاعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت : آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را میآورم ...
ادامه مطلب
وقتی سارا دخترک هشت سالهای بود ، شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت میکنند. فهمید که برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. ...
ادامه مطلب